95. راهنمایی بی فایده

دیشب که بلوط پیامم رو دیر سین کرد و جواب داد، منم دیر سین کردم و یه جواب کوتاه دادم. ولی بعدش مکالمه مون گرم شد. بازم از افسردگیش گفت. به هم کشش داریم ولی حال روحی اون خوب نیست. گفت خبرای بد دست از سرش بر نمیدارن. گفت متوجه شده که یه دوستش که گفته بودن از کرونا مرده بوده در واقع خودکشی کرده. داشت خودش رو با اون مقایسه می کرد. ذهنش رو منحرف کردم. سعی کردم از اون حال درش بیارم. دوس ندارم که رابطه مون بره سمتی که من بشم نقش تسلی دهنده ولی چیکار کنم با این آدم آخه. وقتی حالش خوب نیست خب معلومه که نمیشه درباره چیزای مربوط به رابطه مکالمه کرد.

امروز یه ایمیل تو جواب ایمیلی که برای گرفتن راهنمایی فرستاده بودم اومد. استاد ایرانیه ایمیلم رو برای یکی دیگه از نویسنده های مقاله فرستاده بود. اون فرد هم که اسمش کریستین بود نوشته بود الگوریتمت درسته ولی حتما یه جای کد خرابه که جواب نمیده. در واقع چشم بسته غیب گفت. جواب نمیداد سنگین تر بود. یه جواب سه خطی نوشتم و ازش تشکر کردم و گفتم کد رو بیشتر بررسی می کنم.

امروز وقت داشتم و یه مقدار رو تولید ویدئو یوتیوب کار کردم. یه شاگرد هم داشتم. بعدم هم اتاقیم که از خودش به حرف میاد و از دوز پسرش میگه رو داشتم حین شام خوردن. و تایید کردن همه چیزایی که می گفت. حالا هم نشستم پای کارای پژوهشی. فردا شاگرد ندارم خدا بخاد و می تونم رو کارم وقت بزارم. امیدوارم نتیجه ای بگیرم. چون ددلاینم تموم شده. استاد گفته بود تا اخر مهر باید نتیجه بگیرم وگرنه لازمه موضوع رو عوض کنیم.

94. به خودت بیا دختر

یه نگاه به پست های اخیر وبلاگم انداختم و دیدم این اواخر چقد حالم خوب نبوده. درسته این وبلاگ رو برای برون ریزی و تخلیه روانی ایجاد کردم ولی شده چیزایی از حال خوبم هم بنویسم و الان این حجم از حال بد و خستگی اونم تو روزای پشت سر هم نشون میده که واقعا خوب نیستم.

کار درستی کردم که وبلاگ ساختم. من کلا برون ریزی پیش ادمای دور و برم نمیکنم. چند بار هم نشینی با هم اتاقی های وراج و جواب دادن به سوالاشون در مورد زندگیم باعث شد برون ریزی کنم و هر بار از چیزایی که گفته بودم سواستفاده کردن و تو موقعیتی که اسیب پذیر بودم با گفتنش بهم ضربه زدن. برای همین مطمئن شدم که روندم تو طول زندگی که برونریزی نکنم کار درستی بوده. روانشناسا میگن تخلیه روانی کنید اما در ادامه باید بگن فقط پیش آدمای امن وگرنه بار روانی تون نه تنها سبک نمیشه بلکه ضربه های روانی جدیدی از ادمای جدید و ناامن می خورید. بنظرم برونریزی ناشناس بهترین راهه. مث همین وبلاگ نویسی. و از اونجا که ادمای ناامن و اسیب زا همه جا پیدا میشن و حتی ممکنه تو وبلاگ هم یکیشون به تورت بخوره، چه بهتر که کامنت هم ببندی وقتی داری از درونی ترین حسات می نویسی. اینطوری دیگه احتمال ضربه روانی به صفر میرسه و در عین حال تو برونریزی ت رو انجام دادی.

برای بهتر شدن حالم باید یه سری کارا بکنم. مثل نوشتن و تکرار جمله های امید بخش. باید خوشی های کوچیک داشت حتی تو شرایط مالی بد. دست از زیاد فکر کردن به مشکلات برداشت و به راه حل فکر کرد. روتین و برنامه داشت. زیاد تو شبکه های اجتماعی و موبایل نچرخید. باید حال خودمو بهتر کنم. اینطوری ول بدم، مشکلات میان سوارم میشن و مدیریت زندگیم رو از دستم میگیرن.

93. امروز

امروز اتوبوس و مترو رسما بوی گُه میداد. کاش آدما یکم خودشون رو بشورن. همه مون خسته ایم ولی اینکه لباس نشوریم یا حموم نریم ایده خوبی نیست.

خوشحالم که کلاس زبان داره کم کم تموم میشه. امروز جلسه هشتم بود. نهایتا سه جلسه دیگه دارم. امروز پسرا سر کلاس داشتن رسما دعوا می کردن. عصبانی شدن و صدام رو بردم بالا تا تو شلوغی شنیده بشه. کلاس رو به هیچیشون نمی گیرن. بیچاره پدر مادرایی که دارن پول کلاس زبان اینا رو میدن. نه به اون دخترای دبیرستانی که ترکوندن و همه بهترین دانشگاها قبول شدن نه به این بچه های بی انگیزه که فقط معلم رو سر کلاس مستهلک می کنن. هر جوری بود آرومشون کردم. یه آبزرور اومد سر کلاس نشست و اینا یکم ساکت شدن. انگار نمی دونن وظیفه آبزرور مشاهده معلمه نه بچه ها. فک کردن برای رصد اونا اومده. به هر حال دستش درد نکنه کمک کرد درس یکم آن تایم تر پیش بره و اختلال کلاس کم بشه. این کلاس دو ساعته کارآموزی که 50 هزارتومن برای هر جلسه بهم قراره بدن، به نظرم تجربه ارزشمندی می اومد اما خوشحالم که استادم باعث شد برم با آموزشگاه صحبت کنم که فقط تا آخر پارت اول بیام. فکر کن تا زمستون می خواست این کابوس ادامه پیدا کنه. با استهلاک وقت و انرژیم. نهایت تا وسط آبان جمع میشه و یه روزم آزاد میشه. اون یکی روز هم قرار صبح و عصر برم آزمایشگاه استادم که مطمئنا ترجیحش میدم به این کلاس زبان. تجربه تدریس زبان هم اومد تو پرونده تجاربم. اونم چه تجربه ای!

بلوط چند روزه که درست حسابی پیام نمیده و به خودم اومدم دیدم من شدم شروع کننده صحبت. امروز بهش صب پیام دادم گفتم کم پیدایی. برداشته ساعت 7 شب سین کرده گفته ببخشید کلی نوتیف الکی میاد مال تو رو ندیدم. خیلی درگیرم. دارم اسباب کشی می کنم به خونه مادرم. دلم خوش بود این یکی مامانی نیست و مستقله که اینم داره بر میگرده پیش مامان جونش. بعدم اینکه بلوط خودش میگفت سالهاس که حتی جواب یه سری دوستای صمیمیش رو نمیده چون خوشش نمیاد ازش درباره کش اومدن دوره دکتراش می پرسن. بعد منظورش چیه از اینکه کلی نوتیف داره که مال منو ندیده! غلط کرده که ندیده. ازش عصبانیم و به شدت حس نادیده گرفته شدن می کنم. منم از ساعت 7 تا حالا سین نکردم. نوتیفش که اومد متن پیامش رو دیدم و عصبانی تر هم شدم. معمولا زیر یک ساعت همیشه جوابش رو میدم. ولی بزار بفهمه که ناراحتم ازش. نمی خوام فعلا سین کنم.

حس میکنم زندگیم تو یه باتلاق سمی فرو رفته و داره برای بیرون اومدن دست و پا میزنه و در نتیجه بیشتر فرو میره. هیچی سر اون جایی که باید باشه نیست. توازن نداره. کنده. از نظر مالی خیلی سطحم پایینه. رابطه بی سر و تهی دارم. کارای پژوهشی هم راکد مونده.

کاش یه اتفاق خوب بیافته.

92. حال بدنی

امروز صب اولین کاری که کردم خوردن صبونه بود. دیروز عجب عذابی کشیدم به خاطر انجام ندادن این یه قلم کار.

دیگه چیکارا کردم؟ یه شاگرد داشتم سمت بلوار ابوذر. بیشتر مسیر با مترو بود. کلاس هم عادی پیش رفت. شاگردم یکم حواسپرتی داره و وسط درس یهو شروع می کنه به تعریف کردن خاطره از مدرسه ش و فامیلا و جمع کردنش یکم سخته چون اصرار داره داستانای بی سر و تهش رو ادامه بده و یهو یه داستان دیگه میاد وسط و حالا بیا جمعش کن! در کل ولی بچه خوبیه. مادرش هم خیلی خوش اخلاقه. خونه خوشکلی هم دارن.

دوس پسر خیانت کار هم اتاقیم هم رفته بود قم سوغاتی یه سوهان خوشمزه گرفته که لاش گز داره. برای منم که هم اتاقی دوس دخترش هستم یه بسته گرفته. چون اون روزایی که خیانتش رو شده بود در جریان بود که دارم از دوس دخترش مراقبت می کنم. برای آشتی یه گوشی سامسونگ مدل بالا برای هم اتاقیم خریده. البته هم اتاقیم می گه این درست بشو نیست و معلومه که به جز من کسای دیگه ای هم داره. طرف پولداره و دخترای زیادی دورش هستن. دوستم میگه تو پارکینگ شرکتش یه بنز، یه پورشه، یه موتور سیکلت خفن و یه بی ام و داره. قبلا نوشته بودم که مردا همزمان با چند تا دختر بودن رو اوکی میدونن. این یکی که پولدارم هست، دیگه هیچی. دخترا هم باید به همین سبک عمل کنن. همزمان با چند تا پسر آشنا بشن تا ببینن بالاخره یکی شون گردن می گیره که ازدواج کنه. نباید وقتشون رو پای مردهایی که جونشون در میاد تعهد بدن تلف کنن!

امروز 550 دادم و اکانت پلاس چت جی پی تی رو تمدید کردم برای ماه بعد. خیلی این ماه قبلی به کارم اومد و راضی بودم. تصور اینکه به نسخه عادی و محدودش برگردم رو نمی تونم بکنم.

اینکه امروز حال بدنیم خوب بود خیلی خوبه. دیروز داشتم می مردم.

91. سردرد

دیروز صب دیر از خواب پا شدم و بدون صبونه رفتم ازمایشگاه. تا ساعت ۱۲ اونجا سرپا بودم و به عنوان دستیار به استادم کمک میکردم.

بعد ناهار هم رفتم اموزشگاه زبان برای تدریس. تو مسیر رفت و برگشت حدود دو ساعت و تو کلاس هم دو ساعت سرپا بودم. برگشتنی دیگه داشتم غش می کردم.

صبونه با اینکه کم می خورم اما وعده مهمیه برام. حتی شده یه چای باشه. اگه نخورم به حال دیروز می افتم. وقتی رسیدم خوابگاه چنان سردردی داشتم که با هیچ چیز خوب نمیشد. حتی حالت تهوع هم داشت بهم دست میداد. گرفتم خوابیدم ولی مگه میزاشتن. حدود ده دوازده نفر از بچه ها تو سالن دورهمی گرفته بودن و با صدای زشت و بلند می خندیدن. رفتم تذکر دادم ولی خیلی پررو بودن و یه ساعت دیگه هم هر هر و کر کر کردن. دیگه از جام بلند نشدم تا هم اناقیم اومد. دیدم که میز کوچیکم رو از رو تخت برداشت تا راحت تو کل تختم بخوابم. تا صب تخت خوابیدم. سردرده از بین رفته ولی کتفم گرفته. انگار باید یه دردی همیشه به آدم بده این زندگی.

دیروز تو آزمایشگاه استادم ازم درباره پروپوزال پرسید. قرار بود تا آخر مهر از شبیه سازی نتیجه بگیرم ولی هنوز به اون چیز که میخام نرسیدم. گفت هم کلاسیت این هفته دفاع پروپوزال داره. حالا این هم کلاسیم از اون مارموزاس که سر واحدای درسی با کلی تقلب کاراش رو جلو برد. منظور استاد این بود که بجنبم. هر چند تا بهمن وقت دارم. البته خودمم هم دوس دارم زودتر برسو به مرحله مقاله دادن و استرس کش اومدن دوره دکتری به زندگیم اضافه نشه. ولی خب کار هم باید جواب بده و زمان لازمه. اون استاد ایرانیه که براش ایمیل دادم هم جوابی نداده فعلا. احتمالا هم نمیده. باید بیشتر تلاش کنم.

امروز عصر یه شاگرد دارم که ریاضی بهش درس میدم. نمیدونم این گرفتگی شونه م خوب شه تا اون موقه یا نه. باید یه حموم برم شاید بهتر شد.

90. بچه هایی که پرتلاش بودن

امشب یه پیام از یکی از بچه های مدرسه ای که ترم قبل می رفتم گرفتم. این دختر شاگرد زرنگ بچه های ریاضی بود. خیلی پرتلاش. شب و روز کارش درس خوندن بود. البته یه تفاوتی با درس خونای دیگه داشت. اونم اینکه جنبه های انسانی و ارتباط گیری با بقیه رو هم دوست داشت. زنگای تفریح واقعا استراحت می کرد و از بودن با دوستاش لذت می برد. اکثر بچه های خرخون که دیدم منزوی و گوشت تلخ هستن. این نبود. و اینش برام جدید و جالب بود. گفت عمران شریف قبول شده. یکی دیگه از همکلاسیهاش هم که خیلی کم حرف و مودب بود، عمران شریف اورده و با هم همکلاس شدن. یکی دیگه مهندسی مواد شریف آورده. چند روز پیش هم یکی دیگه شون بهم پیام داد. اون آمار امیرکبیری ها، شهید بهشتی ها و علم صنعتی ها رو داشت. چقد همشون پر تلاش بودن. یادمه عید هم اردو تو مدرسه موندن تمام 15 روز رو و درس خوندن. نوش جونشون. اینا پدر مادرای خیلی پولداری هم داشتن که از پایه این بچه ها رو مدرسه غیرانتفاعی فرستاده بودن. مدیر اون مدرسه همیشه تو سخنرانی برای والدین این رو می گفت که درصد زیادی از قبولی های کنکور اولن از مدارس تیزهوشان هستن و بعد غیرانتفاعی و نهایتا درصد کمی از دولتی. پول می تونه همه چی رو عوض کنه. اگه والدینت پولدار و البته عاقل باشن، مسیرت رو میسازن. این وسط خودت هم علاقمند و مستعد باشی که دیگه هیچی! برای همشون خوشحالم. اینا پولدارای پرتلاشی بودن. به شدت پرتلاش و هدفمند. پوله رو آدمای درستی سرمایه گذاری شده بود.

دیشب حالم خوب نبود. حس عقب افتادن تو زندگی به شدت یقه ام رو گرفته بود. به بلوط پیام دادم و تا سه و نیم شب پای حرفام نشست. چقد این پسر فهمیده س. کاش زندگیش روبراهتر بشه و از این افسردگی بتونه بکشه بیرون. شریک عاطفی خیلی خوب و عاقلیه. خیلی هم شبیه هم هستیم. دیشب بهش گفتم که من آدم مادیگرایی نبودم و الان حس می کنم اونقد که باید تو زندگیم دنبال پول و پس انداز نبودم. تو این سن باید خیلی جلوتر از اینا می بودم. تو همه چی. حتی تحصیل و رابطه. اونم گفت شبیه خودمی. بعد درباره اینکه چقد با دنیای شلوغ امروزی روحیه مون ناسازگاره و دنبال ارامش و سوالات اساسی نه الکی هستیم با هم حرف زدیم. بهش گفتم که وقتی نوجوون بودم می خواستم راهبه بشم. به خاطر اون سکوت و فضای خلوتی که اینجور مکانا دارن. فرصت فکر کردن و زندگی کردن تو آرامش بهت میده. اونم گفت من دوس داشتم راننده کامیون بشم. اون سکوت و تنهایی وحشتناک توی جاده مخصوصا تو شب رو خیلی دوس دارم. بهش گفتم اصلا بهت نمیخوره همچین چیزی دوس داشته باشی. تصورش کردم با سیبیل و لنگ و خنده م گرفت. درباره حس و حال راننده ها تو شب و اون فضای خاصی که داره حرف زدیم. بهش گفتم حس بی کسی و تنهایی زیادی داره شبا تو جاده بودن. گفت آره. بعد حرف زدن باهاش ارومتر شدم. بهش گفتم مثل یه موج انرژی گرم هستی.

امروز به کارای زیادی رسیدم. ولی دو تا کار برای فردا مونده که هنوز بایدانجام بدم. فردا صبح هم ساعت 8 باید ازمایشگاه باشم. دستیار استادم این ترم. کلاس زبان این هفته و هفته بعد همچنان هست و بعد تموم میشه. وقتم خیلی باز میشه. انرژی و وقت زیادی ازم میگیره تدریس زبان. اصلا شبیه تدریس ریاضی و فیزیک نیست.

پول تدریس ریاضی و فیزیک کمه. شاگردام جاهای مختلف تهران هستن و روزایی که شاگرد دارم وقت زیادی رو تو وسایل حمل و نقل عمومی می گذرونم. کارای دیگه خیلی پیش نمیره. اما مجبورم. الان تنها منبع درآمدم که خرج خورد و خوراک و رفت و آمد و کمی هم خرجهای جانبی رو میده همین تدریسه. از خونواده که اصلا نمیخام پول بگیرم. کار فول تایم هم نمی تونم داشته باشم. باید پزوهش رو جدی انجام بدم وگرنه دوره دکترام کش میاد و به مشکل می خورم. باید بتونم زودتر نتیجه بگیرم و مقاله چاپ کنم.

کارای تولید محتوا داره پیش میره. امروز حساب کردم دیدم برای رسوندن کانال یوتیوب به درآمد حداقل 11 ماه دیگه باید پیوسته محتوا تولید کنم. فکرش ترسناکه اما براش برنامه ریختم. باید بهش پایبند باشم و تا گرفتن نتیجه ادامه بدم.

استاد ایرانیه که بهش ایمیل داده بودم هنوز جواب نداده. اگه جواب نده کارم با این کد شبیه سازی به خوبی پیش نمیره و نمیدونم چیکار میشه کرد. اگه پیش نره استاد مجبورم میکنه موضوعوم رو عوض کنم که اینو دوس ندارم و باز وقت باید بزارم برای موضوع جدید.

باید قوی باشم. و باید ادامه بدم. باید ذهنم رو کمی مثبت تر کنم. باید از فکر کردن به حاشیه ها و ناامیدی ها دور بمونم و همه اینا سخته اما لازمه.

89. کد بارش برگ

کلافه م. نوشتن بهم کمک میکنه. برای همین اومدم باز بنویسم. وبلاگ دونه برف که تو لینک هام گذاشتم رو سر زدم. دیدم کد بارش برف گذاشته. خیلی حس غریبی بهم دست داد. گفتم منم کد بزارم. منتها بارش برگ. که به فصل هم بیاد. بعد یادم اومد که دلم برای بارون تنگ شده. عجیبه که کد بارش بارون که عمل کنه پیدا نکردم. البته برگ هم قشنگه و اولین چیزی بود که به ذهنم رسید.

یکم از دست هم اتاقیم کلافه ام. خیلی درباره رابطه ش با این پسره که بهش خیانت کرد حرف میزنه. خسته م می کنه دیگه. این همه برون ریزی رو دوس ندارم. به من واقعا ربطی نداره. میتونه به مشاورش بگه اینا رو. من سعی کردم اون چند روز به حرفاش گوش بدم چون حالش بد بود ولی انگار سریع عادت کرد. قبلا رعایت میکرد و می گفت وقتت رو نگیرم. ولی بعد اون ماجرا انگار که عادی شده باشه. هی تا فرصت گیر میاره حرف میزنه. سر میز شام که دائم شده. باید به جزئیات رابطه خصوصیشون گوش بدم. حتی یبار بهش گفتم دارم دچار شرم نیابتی می شم که متوجه بشه اینقد دوس ندارم اوپن حرف بزنه. امیدوارم گرفته باشه. خلاصه اینم داره به سبک اون هم اتاقیای قبلی در میاد که عاصیم می کردن. من درونگرام. حوصله وراجی ندارم.

88. نا امیدی

واقعا خوب شد که جنگ نشده دوباره. دیشب یه آن گفتم کار تمومه. نمیدونم رزمایش بود یا چی! آخه شب که رزمایش نمیشه یا میشه؟! نمیدونم واقعا. مهم اینه که الان خبری نیست. جنگ بشه، همین زندگی روزمره پر از تکرار و سختی و ناامیدی هم تبدیل به آرزو میشه و اون وقته که دیگه باید رفت مُرد! نیست خیلی از زندگیم جلو هستم، یه چند سال تاخیر توش هیچ خللی وارد نمیکنه!

در مورد نقد کردن درآمد یوتیوب یکم سرچ کردم، دیدم هر چند میشه از طریق شرکت های واسطه تو ایران نقدش کرد اما بازم یه جور دور زدن تحریمه و امکان بن شدن کانال هست. کانالی که با خون دل و کلی وقت گذاشتن آدم بالا بیاره و بعد به فنا بره چه فایده داره؟ اصلا شروع نکردنش که بهتره. بعد فکر کردم به مهاجرت و خلاص شدن از شر این همه شرایط محدود کننده جغرافیایی. بعد یاد خانواده سخت گیرم افتادم، یاد اینکه مهاجرت بدون یه مقدار هزینه کردن اولیه ممکن نیست حتی از روش دانشجویی و تحصیلی، و ... بعد حس ناامیدی اومد. من خیلی رو تولید محتوا حساب باز کردم. چون از شغل های سر کار رفتنی که روزانه وقتت رو ثابت می خورن بدم میاد. حس بیهودگی دارن. کار باید مال خود ادم باشه. بعدم کار باید طوری باشه که یه روز هم ناتوان بشی و نتونی انجامش بدی، درامدت کاملا قطع نشه.

کارای پژوهشیم هم خوب جلو نمیره. شبیه سازی رو پیش بردم تا حدودی اما هنوز نتایج مقاله اصلی رو استخراج نکردم. امروز یه ایمیل به نویسنده مقاله اصلیه دادم که یکم راهنماییم کنه برای رفع مشکل کد. کد رو هم براش فرستادم. یه ایرانیه که تو آلمان استاده. اگه جواب کمک کننده ای بده واقعا ازش ممنون میشم. چون به استادم قول دادم تا اخر مهر نتایج رو استخراج کرده باشم. دفاع پروپوزالم اوایل بهمن می افته. یعنی نهایت سه ماه دیگه وقت دارم. که اصلا زمان زیادی نیست.
رابطه م با بلوط هم خیلی کند پیش میره. تا حالا فقط سه بار هم رو دیدیم. اون خیلی گرفتاری های مختلف داره. حتی تو پیام دادن هم کم کاره. منو گیج میکنه که ایا اصلا علاقه ای بهم داره یا نه. تو اپ هم خیلی وقته چک نکردمش. احتمالا هر شب هنوزم اونجا سر میزنه. نمیدونم چرا اپ منو یهو بلاک کرد. اپ بد قلق و مسخره ای بود.

خلاصه جونم براتون بگه بچه های گل تو خونه که انار خانوم از زندگیش راضی نیست اصلا. نه از روند تحصیل، نه از روند کار و پول در آوردن، نه از روند ارتباط عاطفیش. همون سه تا حوزه زندگی که براش مهم هستن. هیچ حس موفقیت و پیشرفتی نداره. خسته و نا امیده و انگیزه ش خیلی پایینه. به زور فقط کارایی که ددلاین دارن رو میرسه انجام بده. مثلا وقتی شاگرد داره مجبوره که بره و انجامش بده. وقتی که استاد پیام میده که فلان کار رو بکن مجبوره پیش بره. وقتی یادش می افته که خانواده ش استقلال اون رو به شوهر کردن گره زدن، مجبور میشه بره دیت و یکی رو پیدا کنه. همه چیز این زندگی براش جبری شده. هیچ انگیزه ای از درونش نمی جوشه. این انار خانوم اینجوری نبود ها. پر از شور زندگی و انگیزه بود. زندگی این جوریش کرد. بهتر بگم، آدمایی که تو زندگیش بودن. مخصوصا خانواده ش!

87. چه خبر شده بود؟

حدودا یک ساعت پیش هم اتاقیم اومد گفت صدای پدافند میاد. رفتیم تو تراس دیدم راست میگه. دوباره همه خاطرات بد اون جنگ قبلی اوایل تابستون اومد جلو چشممون. صدای پدافند خوابید ولی ما همچنان تو حسای بد گیر کردیم. واقعا چه خبر بود؟ صدای موتور هم شنیدیم. همونی که قبلا می اومد. موتور ریزپرنده. امیدوارم باز جنگ نشه. همه جا رو چک کردم. تو سایتای خبری چیز ننوشتن. برای همین گیجم! فعلا هم اتاقیم خوابه و خودم هم پای لپ تاپ دارم یکم رو پروپوزال و شبیه سازی کار می کنم. جنگ یعنی کلی مشکل و تاخیر تو کارا و قطعی نت و کلی گرفتاری دیگه. اصلا نه حوصله و اعصابشو دارم نه وقتش!

86. پرتقال من

نتیجه های کنکور اومده و خبرای مختلفی از ادمای مختلف به گوشم رسیده.

یه جایی تو منطقه سه تهران می رفتم ترم قبل. یه مدرسه غیرانتفاعی سخت گیر بود. همیشه از فشاری که رو بچه ها بود اذیت بودم. بعد به خاطر حجم کارای شخصیم بهشون گفتم دیگه نمی تونم همکاری کنم. ولی بچه هایی که با معرفت بودن شماره م رو گرفتن. امروز از طریق همونا فهمیدم که اکثرا دانشگاه های خوب تهران مثل بهشتی، امیرکبیر و علم و صنعت قبول شدن. یک دو تا نابغه هم داشتن که اونا رو هنوز نمی دونم چیکار کردن.

خواهرزاده م هم ازاد مامایی قبول شده. خواهر بزرگم که شوهر کرده و سه تا بچه داره از بچگی آدم نچسبی بود و حسود. همیشه به بقیه حسادت می کرد. بعدم یه ازدواج پر دردسر داشت که حتی رو زندگی بقیه ما هم تاثیر منفی گذاشت با دادگاه کشی هایی که داشت. ما بچه بودیم. خواهر کوچیکم از اون موقع انواع مشکلات شخصیتی مثل ترس و افسردگی و عدم اعتماد به نفس رفت تو جونش. بعدم مشکلات پدر مادرم با هم شروع شد. خلاصه خواهر کوچیکم پر آسیب ترین بچه خونواده شد. خواهر بزرگم هم اون شخصیت حسود و نچسبش بعد ازدواج بولدتر شد و اصلا وایب خوبی نمیده حضورش. وقتایی که میاد خونه مون بدتر از غریبه ها سرکوفت مجرد بودن به ما که خواهرش هستیم می زنه. من که فعلا از اون خونه پر از آسیب دور شدم اما خواهر کوچیکم (پرتقال) تمام عمرش رو تو اون خونه بوده. مشکلات تحصیلی پیدا کرد. معدلش پایین بود. برای کنکور هیچ وقت درست درس نخوند. شروع کرد کارهای مختلف که بتونه پول دربیاره و از پدر مادر پول نگیره. ولی الان تو وضعیتیه که اونم مثل من حداقل 10 سال از هم سن های خودش عقبه. از نظر کار، تحصیل، زندگی شخصی و رابطه عاطفی و ازدواج. من تمام تلاشم رو می کنم که بهش بگم درس بخونه و از اون محیط کوچیک و حقیر شهرستان بزنه بیرون. ولی جدی نمی خونه متاسفانه. بچه که بود درساش خوب بود. یه بار نشستیم با هم کارنامه هاش رو مرور کردیم. دیدیم تا رسیده به اون سالایی که مشکلات دادگاه کشی خواهر بزرگه شروع شده بعدم مشکلات پدرمادر، درساش به شدت افت کرده. از اون موقع تا حالا نتونسته خودش رو جمع کنه. خانواده می تونه بهترین و امن ترین یا بدترین و تاریک ترین مکان دنیا باشه. تاثیرگذارترین نهاد اجتماعیه. فکر کن همین حالا که تو افغانستان نت رو قطع کردن و دخترا رو فرو کردن تو دخمه، دخترایی هستن که به عنوان دانشجوی بین الملل مقاطع بالا مثل دکتری دارن تو دانشگاه ما درس می خونن. اینا مستقیم از خود افغانستان اومدن. با پشتیبانی خانواده. خانواده ای که علی رغم یه حکومت تاریک، تونسته یه مکان امن و روشن برای این دخترا باشه. یا برعکسش، تو دل آزادترین کشورای دنیا گاهی داستانای تاریک از ازار و اذیت بچه ها به دست والدین بیرون میاد. یعنی انگار اون چاردیواری و آدمای توش مهم تر از اینن که تو چه حکومت و فضایی زندگی کنی!

الان هم مطمئنم خواهربزرگم علاوه بر سرکوفت شوهر، می خواد به این خواهر کوچیک سرکوفت دانشگاه آزاد دخترش رو هم اضافه کنه. خیلی برای پرتقال نگرانم. این اواخر استرس های زیادی داشته و مشکلات بدنی مختلف تو تنش بروز کرده. ناراحتم که می بینم خواهر کوچیکم اینطور بی پناهه و کمک زیادی از دستم برنمیاد. کاش بتونه برای خودش راه نجاتی بسازه. سعی میکنم با حرفای مثبت و امیدوار کننده کنارش باشم.

دلم تنگه؛ پرتقالِ من! گلپرِ سبزه، قلبِ زارِ من… ♪♫
منو ببخش! ♪♫
از برایِ تو؛ هر چی که بخوای، میارم… ♪♫
اتل وُ متل… نازنینِ دل… ♪♫
زندگی؛ خوب وُ مهـــربونه… ♪♫

بودنت هنوز؛ مثلِ بارونـه… ♫
مثلِ قدیما؛ پاک وُ روونه… ♪♫

هاچین وُ واچین! عسلِ شیرین! ♪♫
قصه مون؛ هنوز ناتمومه… ♪♫
از اینجا به بعد؛ کی می دونه که چی سرنوشتمونه؟ ♪♫

85. دفترچه نارنجی

چند روز پیش تو مترو یه دفترچه نارنجی از یه دستفروش خریدم. اسمش رو گذاشتم دفترچه دستاوردها. هر هدفی که بهش می رسم رو توش می خوام بنویسم. مثلا ضبط یه ویدئو تولید محتوا و آپلودش که تموم میشه رو ثبت کنم. یا سابسکرایبر جدید برای کانال یوتیوبم که میاد. یا حقوق تدریس که برام واریز میشه. یا مثلا چاپ شدن یه مقاله. یا وارد شدن یه رابطه عاطفی به مرحله بعد و پیشرفتش.

امروز صب حال هم اتاقیم بهتر شده. برخلاف دیروز که صبونه نخورد الان رفت بوفه خوابگاه و صبونه خرید برای خودش و اومد نشست صبونه خوردیم. اجازه دادم برون ریزی کنه و باز حرف بزنه. بهش گفتم هنوز فاز تصمیم گیری زوده. حداقل امروز و دو سه روز دیگه رو باید اجازه بدی تلاطم احساست بشینه بعد برو فاز تصمیم گیری. خودش هم قبول کرد و گفت حالا بزار برات بگم که چه راهایی پیش رو دارم. فعلا تصمیم نمی گیرم. راه های مختلف رو گفت و بررسی کرد. مثلا موندن با پسره و شرط گذاشتن براش مثل اینکه حتما جلسات تراپی بره برای تنوع طلبیش و خیانت. رفتنش از شرکت الان بهش ضربه مالی میزنه چون حقوق بالایی داره اینجا. نزدیک 80 تومن. هدفش اینه خونه بخره. برای همین گفت یه راه هم اینه که پسره رو فعلا تحمل کنه تا بتونه پس انداز رو به حد قابل قبولی برسونه. یه راه این بود ول کنه و بره از شرکت که اصلا راه خوبی به نظرش نمی رسید چون گفت که حالا که از نظر حسی پسره بهش ضربه زده، نمیخواد از نظر مالی هم ضربه ببینه و مسائل مالی رو می خواد تو اولویت بزاره اما تحمل آدمی که بهش خیانت کرده هم سخته و می گفت نمی دونه می تونه احساسش رو هم تو این مدت مدیریت کنه و پسره رو تحمل کنه یا نه.

نهایتا بعد از بررسی راه حل ها، گفتم الان تصیم نگیر. ولی با شناختی که ازش دارم و این اولین بار نیست که پسره این کار رو میکنه، تصمیمش موندن تو شرکت خواهد بود. خیلی داره بهش فشار روانی و بار عاطفی وارد میشه. من شخصا خودم تو همچین شرایطی بودم، ول می کردم می رفتم حتی اگه حقوق خیلی زیادی می گرفتم. حس برام مهمه. از کسی خوشم نیاد، حتی نمی تونم نگاش کنم. ولی خب آدما تحمل و ظرفیت مختلف دارن. و برای اهدافشون حاضرن بهای مختلفی هم بپردازن.

دیشب به هر ضرب و زوی بود ویرایش مقاله رو تکمیل کردم و برای استاد فرستادم. فک کنم تا نزدیکای سه شب بیدار بودم.

امروز باید رو پروپوزال کار کنم، نمونه سوال دربیارم برای یه شاگردم بفرستم، یکم رو تولید محتوا وقت بزارم و کارای این شکلی...

سرماخوردگیم هم علائمش شدیدتر شده. هم اتاقیم قرصای خودش رو داد بخورم، گفت از من گرفتی.

بابام از صب داره زنگ میزنه. حوصله ش رو ندارم. چرا ما مجبوریم آدمای سمی رو به خاطر نسبت خونی که باهاشون داریم تا اخر عمر تحمل کنیم؟ دلم میخواد برم یه جای خیلی دور. به دوری مریخ. یه جایی که دست آدمای سمی دیگه بهم نرسه.

84. راننده کامیون پشت لپ تاپ

شبا که بیدار می مونم و پشت لپ تاپ کار می کنم، برام یه جور حال و هوای تو جاده بودن داره. مث این راننده کامیونا که تنها تو جاده می رونن و تنها همراهشون فقط صدای یه خواننده قدیمیه. فکرای مختلف به سرم میاد...

کاش وقتم بیشتر بود برای انجام یه سری کارا. زیادی سرم شلوغه. استادم این ترم برام دو تا کلاس آزمایشگاه به عنوان دستیار آموزشی تعریف کرده که هر دوتا روز یکشنبه هستن. با کلاس زبان آموزشگاه تداخل داره. مجبور شدم بهش بگم. فهمید که کار می کنم. ری اکشن شدیدی نداد چون اکثر دانشجوهاش شاغلن. اما بهونه افتاده دستش. اگه جایی دیر بشه کارم، میگه برای اینه که کار می کنی. پشت سر دانشجوهاش که کاراشون عقب افتاده این حرف رو میزنه همیشه. مجبور شدم به آموزشگاه بگم که فقط برای تدریس پارت A کتاب می تونم تا اوایل آبان بیام. اونا هم قبول کردن چون از یک ماه قبل دارم خبر میدم بهشون. البته بد هم نشد خیلی. آموزشگاه دوره و تدریس زبان سنگینه. باید چند تا کتاب رو به یه سری پسربچه شلوغ پر انرژی درس بدم که کار آسونی نیست. انرژی زیادی ازم میگیره. ترجیح میدم تولید محتوای زبان رو به جاش شروع کنم. البته بعد از اینکه کانال فعلیم به ثمر نشست. اول باید یکی شون نتیجه بده بعد برم سراغ یکی دیگه.

کار رو پروپوزال هم عقب افتاده یک هفته ایه. یه بخشی از کار رو شبیه سازی کردم اما هنوز به نتایج مقاله پایه ای که انتخاب کردم نرسیدم. به استادم قول دادم تا اخر مهر نتایج اون مقاله رو بدست بیارم تا بعدش بشه کار جدید انجام داد.

رابطه با بلوط کند و افت و خیزان پیش میره. فرصت اشنایی با ادم دیگه ای هم فعلا ندارم. می دونم که رو بلوط نباید خیلی حساب کنم. به نظرم رابطه مون به ازدواج نمی رسه. ادم قوی ای نیست. شاید قبلا بوده باشه ولی الان افسردگی از پا درش اورده.

حوصله ندارم حرف الف هایی که کلاه دارن رو شیفت بگیرم تا کلاه دار تایپ بشن.

83. شب

هم اتاقیم قرص آرامبخش گاباپنتین خورد و گرفت خوابید. درمانگرش بهش گفته بود این رو بخوره. امروز یساعت با درمانگره حرف زد. خیلی روز بدی داشت. منم اصلا نفهمیدم روز برام چطور گذشت. تقریبا به هیچ کار شخصیم نرسیدم. ولی لازم بود کنارش باشم. الان مقاله رو باز کردم تا کمی به ویرایشا برسم. امیدوارم فردا نسبت به امروز برام مفیدتر باشه.

چه عطسه های پر سر و صدایی میزنم. حسابی سرما خوردم. کاش بشه زودتر بتونم بخوابم. بدنم کرخته و سرم سنگین.

82. سرماخوردگی و خیانت

روزا پشت سر هم میگذرن و من هر روز خسته م. به خاطر کلاساس. خونه شاگردا معمولا دوره. استفاده از وسایل نقلیه عمومی هم آدم رو فرسوده می کنه. تا میام خوابگاه، چند ساعت یا گاهی تمام شب طول میکشه تا انرژیم رو شارژ کنم. تو مترو و اتوبوس سرپا وایسادن بدنم رو خسته میکنه.

دیشب هم موقع برگشت، یه مسیر طولانی رو پیاده اومدم و کلی خسته شدم. بدنم درد میکرد و سرم هم. یک دو ساعتی خوابیدم ولی وقتی پاشدم دیدم خوب نشدم و این عجیب بود. تا اینکه عطسه زدن شروع شد و فهمیدم که سرماخوردم. از هم اتاقیم گرفتم. دیشب نتونستم کاری بکنم و همش به استراحت گذشت. چشمام درد می کرد و نمیشد رو مقاله کار کرد.

صبح هم به محض پا شدن دیدم هم اتاقیم با چشمای پف کرده داره از تو تختش بهم نگا می کنه و گفت «دوس پسرم بهم خیانت کرده، دیشب تا حالا خوابم نبرده». از هشت صبح تا الان که هشت شبه درگیر مساله هم اتاقیم بودم. لازم بود آرومش کنم و حواسم بهش باشه. با تلفن حرف میزد همش جیغ میکشید و تو صورت خودش میزد. پای حرفاش نشستم تا آروم بگیره. تا الان همش هی پسره زنگ میزد و با هم دعوا می کردن تا اینکه نزدیکای یه ساعت پیش به زور شام و قرص آرام بخش پوکساید 5 خورد یکم آرومتر شد. واقعا خاک تو سر کسی که خیانت می کنه!

هنوز ویرایش مقاله مونده. به استاد گفته بودم تا دیروز براش می فرستم. شاید تا دوازده شب یکم فضای اتاق آروم تر باشه و بتونم چند صفحه ای رو بررسی کنم.

به بلوط پیام داده بودم. احوال پرسی کردیم. گفت حالت چطوره؟ گفتم سرماخورده م . گفت بیام ببرمت دکتر؟ گفتم نه خوب میشم. گفت میخای دارو بخرم بیارم برات؟ گفتم نه قرص اینا دارم. حرفاش حس ساپورت و اهمیت دادن داشت. خوشم اومد از این برخوردش.

کالباس بی خاصیت هم چند روز پیش یه ویدئو تو روبیکا فرستاده بود. یه دختره بود که خطاب به دوربین داشت درباره آدمای امن حرف میزد. ظاهرا کالباس بعد از من به پست دخترایی خورده که از رفتار اونا متوجه شده من آدم امنی بودم براش. سین کردم و جوابی ندادم.

خیلی جدی تر به تولید محتوا و درآمد حاصل از اون فکر می کنم. الان این دوستم که بهش خیانت شده، با رئیس شرکتشون دوست بوده. جوری شده که میگه باید استعفا بدم. هم زمان ضربه عاطفی و کاری و مالی با هم میخوره. یه بخش از نگرانیش هم بابت اینه که درآمدش قطع میشه و یه مدت طول میکشه کار دیگه پیدا کنه. برای همینه که یه درآمد آنلاین مثل چیزی که از محتوای یوتیوب درمیاد به نظرم مهمه. یه درآمدی که انگار اجاره خونه باشه که کسی بهت پرداخت می کنه. یه درآمدی که وقتی ازت نمیگیره چون یبار براش قبلا وقت گذاشتی. یه درآمد ثابت که بتونه حداقل نیازهای خورد و خوراکت رو وقتایی که از کار بیکار میشی تامین کنه و یا شاید حتی بیشتر، بتونه بشه کار و شغل اصلیت!

81. امید

خسته ام. کاش بتونم یه درآمد آنلاین از تولید محتوام ایجاد کنم. هنوز خیلی تو مراحل اولیه س. یه درآمد نسبتا ثابت که خیالم راحت باشه حتی وقتایی که سرم شلوغه برای خرج های روزمره نیاز نیست وقت بزارم و سر کار برم. چقد آدمای پولدار زندگی متفاوتی رو تجربه می کنن. چقدر زمانشون مفیدتر و باب میل تر صرف میشه.

امروز تا خونه شاگردم رفتم و اومدم کلی خسته شدم. یه خونه بزرگ تو یه منطقه خوب تهران بود.

باید تلاش کنم. راه کوتاهتری نیست. ادامه میدم.

دارم رو ویرایش مقاله کار میکنم. امیدوارم این بار که میفرستم استاد دیگه بی خیال بشه و باز روش کامنت نده.

کاش یه خبر خوب یهو از راه برسه. دلم یه خبر خوب میخواد.

هر چی بیشتر با بلوط و زندگیش آشنا میشم، بیشتر حس می کنم که مشکلاتش واقعا عمیق و بزرگه. نمی دونم می تونه از پس زندگی مشترک بربیاد یا نه. خیلی خسته، افسرده، و منفی بافه. خیلی درهم شکسته س. زندگی کاملا خوردش کرده. نمی دونم بتونه باز سرپا بشه یا نه. کاش بهش علاقه مند نشده بودم و می تونستم بزارمش کنار و برم سراغ پیدا کردن یه آدم قوی تر. احتمالا آخرش مجبور بشم همین کارو بکنم. شاید بهتره از همین الان باز گشتن رو شروع کنم.

80. پاره ام

از خستگی و میزان زیاد کار پاره شدم دیگه. الان سه شبه درست نخوابیدم. فردا هم کلاس زبان دارم. تدریسم تو جلسه اول بد نبود اما تو جواب دادن به سوال بچه ها و اسپیکینگ خیلی جالب نبودم. می ترسم موقع حرف زدن یهو اشتباه گرامری داشته باشم و بد بشه. برای همین میزان جملات رو کم می کنم ولی این خوب نیست.
امروز هم دو تا شاگرد خصوصی داشتم. یکی سمت ابوذر یکی سمت امیرآباد. بعد که خسته و کوفته برگشتم، شام و حموم و یهو بعد حموم اومدم دم اتاق دیدم شلوغه و یه مرد هم اومده بود تو اتاقمون. شوک شدم. کم کم فهمیدم هم اتاقیم طفلک پنیک کرده. کلی کار دارم برای آماده کردن مطالب تدریس زبان فردا و چند ساعتی کنار این دختر طفلکی بودیم همه که حالش بهتر بشه. الان امشب هم باز باید بیدار بمونم. بدنم دیگه داره ارور میده.
کلی چیز دیگه هم هست که الان وقت نوشتنشون رو ندارم.

79. استادیوم دوازده هزار نفری

دیروز عصر یکی اومد دم اتاق و گفت دانشگاه میخواد بچه ها رو ببره استادیوم آزادی برای تشویق تیم کشتی آزاد و فرنگی که قهرمان جهان شدن. داریم ثبت نام می کنیم. میخوای اسمتو بنویسیم؟ منم گفتم باشه اسمم رو بنویس. تا حالا ورزشگاه نرفته بودم. اولش فک کردم اون استادیوم 100 هزار نفری رو میگه و کلی ذوق کردم. بعدش که گفتن 12 هزار نفریه رو می برن، یکم ذوقم خورد ولی حتی اونم نرفته بودم قبلا. برای داشتن یه تجربه جدید ثبت نام کردم. البته دوس داشتم که برم و قهرمانا رو هم تشویق کنم. شب ساعت 6 و نیم با چهار تا اتوبوس راه افتادیم و نزدیکای 8 رسیدیم استادیوم. با اکیپ دوستام رفتیم ردیفای بالا که خالی بود نشستیم. روبرومون نصف دیگه استادیوم خالی موند تا آخرش. هیچ صدایی رو اون بالا نمیشد فهمید. دوستم رفت از پخش زنده برنامه رو نگا کرد که بفهمه چی میگن :))

آخرش که موقع ورود قهرمانا بود، ما اومدیم پایین و اونجا صدا بهتر شد. کلی تشویق کردیم.

امروز صب که پاشدم صدام شبیه خروس شده :)) برای استادم وویس دادم که ویرایشای مقاله رو توضیح بدم، گفت چرا صدات اینطوری شده :))

اینم یه تجربه خوب و جالب که خوشحالم تنبلی نکردم و رفتم و حسش کردم.

شب با بلوط تو تلگرام پیام دادیم به هم. بهش درباره ورزشگاه رفتن گفتم. بعد موضوع صحبتون شد ورزش. گفت بچگی شنا رو خیلی خوب و حرفه ای انجام میداده ولی بعدش خانواده نذاشتن ادامه بده که به درسش صدمه نخوره. و از این بابت راضی نبود.

78. خوش اومدی

وارد پاییز دوست داشتنی شدیم. تقویم شمسی چقدر دقیقه. چند روزیه که حس پاییز اومده بود و امروز دیگه سرمای خود خودش اومد. خوش اومدی پاییز سرد پر از خاطره و نوستالژی و اندوه های رنگانگ.

منم مثل فروغ عزیز میگم:

کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد

آفتاب دیدگانم سرد میشد

آسمان سینه ام پر درد می شد

ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد

اشکهایم همچو باران

دامنم را رنگ می زد

وه ... چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند ... شعری آسمانی

در کنار قلب عاشق شعله می زد

در شرار آتش دردی نهانی

نغمهٔ من ...

همچو آوای نسیم پر شکسته

عطر غم می ریخت بر دلهای خسته

پیش رویم :

چهرهٔ تلخ زمستان جوانی

پشت سر :

آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام :

منزلگه اندوه و درد و بدگمانی

کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم