125. انبه یا بلوط، مساله این نیست!

انبه پسر خوبی بود. متعادل. هم مسیر. قیافه ش هم خوب بود. البته یه سری ردفلگای ریز هم داشت که احتمال زیاد به سرعت حجمشون بزرگ میشد. مثلا شخصیت قضاوتگری داشت و چیزایی رو بهم نسبت میداد که نیستم و بعد الکی میگفت شوخی کردم. اگه بخوام مقایسه کنم، نسبت به بلوط شانس اینکه درخواست ازدواج بده خیلی بالاتر بود. اما بعد دیت که برگشتم خوابگاه و یکم فکر کردم، به انبه پیام دادم و گفتم مرسی که اومدی و خیلی آدم با شخصیتی هستی ولی فک کنم مناسب نباشیم و تمام. در واقع نمی تونستم از بلوط دل بکنم. میشد همزمان هم پیش برد رابطه با این و بلوط رو اما انبه خیلی سفت و سخت تو دیت گفت که براش تعهد از همون دقیقه اول آشنایی شروع میشه و نباید با کسی دیگه آشنا بشیم جفتمون. خب براش مهم بود. من هم دیدم براش مهمه فکرامو کردم و بلوط رو انتخاب کردم. من به انبه گفتم که خودم شخصا تا یک دو ماه اوکیم که اون دیت بره و با بقیه هم اشنا بشه اما یه جایی به بعد تعهد باید شروع بشه اما اون به تعهد یکباره از اول اعتقاد داشت. اگه انقد سفت و سخت نمی گرفت و راه آشنایی رو نمی بست بهتر بود. اونجوری فرصت میداد که انتخاب بشه تو ذهن من. ولی با چارچوب سختی که گذاشت، باعث شد بلوط رو ترجیح بدم. خب مشخصه من چند ماه از آشناییم با بلوط می گذره و وابستگیم نسبت به کسی که یه دیت یه روزه باهاش داشتم بیشتره. اگه میزاشت با هم یکم بیشتر اشنا بشیم شاید بلوط رو انتخاب نمی کردم. به هر حال من موندم و بلوط خسته و بی حوصله و مضطرب و افسرده م!

با بلوط هم چند شب پیش یه بحث جزئی داشتم. بهش گفتم توجه نمیکنی. گفت که خیلی این روزا اضطرابش بالاس. ولی ته بحث سازش بود. قول داد بیشتر توجه کنه و ازم خواست صبر و تحملم رو بالاتر ببرم.

هوا خیلی سرده. دیشب تو خوابگاه بچه ها داشتن راه می رفتن و شعار میدادن. یکی با شلوارک اومده بود. داغ داغ بودن و سرما رو حس نمی کردن.

کارای زیادی دارم ولی این مدته دست و دلم به کار نمیره. همش سرم تو اخباره.

124. انبه

امشب خیلی ناراحت بودم. من شنبه شب به بلوط پیام دادم و احوالپرسی کردیم. از اون موقع تا حالا که چهارشنبه س هیچ خبری ازش نیست. امشب به نتیجه رسیدم که باید باهاش کات کنم هر چند خیلی دردناکه برام. من شخصیت و طرز فکرش رو خیلی دوس دارم اما تو خیلی چیزای دیگه لنگ میزنه و کالای ازدواج و رابطه نیست این مرد. برای حفظ رابطه تلاشی نمیکنه. دنیا به یه ورشه. مشکلات روحی داره. آماده رابطه نیست. باید بره با خودش کنار بیاد اول. این مرد رو من چند سال می تونم تاب بیارم تا بالاخره بخاد بهم پیشنهاد بده؟ تا کی باید تو این رابطه انرژی مردونه رو من بزارم و اون بیمار و نیازمند توجه و مراقبت و بی مسئولیت باشه؟ دیگه نمیخوام شکایتی بهش بکنم. بگم باید زودتر پیام بدی. اون دفه که گفتم چی شد؟ گفت توقعت رو از من بیار پایین من شرایط زندگیم الان خیلی سخته. باشه اصلا پایین هیچی، توقعم رو صفر می کنم ازت. هیچ کاری دیگه باهات ندارم. آزاد و بی مسئولیت مثل قبل آشنایی با من بگرد برای خودت.

من آدمی نیستم که بلاتکلیفی رو دوس داشته باشم ولی الان بخام بلوط رو هم بلاک کنم و کات بدم خیلی یهویی. هر چند من به هیچ جاش نیستم اما مشکل اضطراب و افسردگیش دست خودش نیست. شاید و شاید کات یهویی بخاد یه اضطراب کوچولویی به پرنسس بلوط بزنه. پس به سبک مردها لازمه این رابطه رو کات کنم. یعنی عقب کشیدن و به روی خود نیاوردن که داری عقب می کشی. تو هوا معلق گذاشتن تا وقتی خود طرف بی خیال بشه. البته واقعا می دونم بلوط حسی نداره. شاید اوایل کمی داشته اما تو این شیش ماه حتی یبار هم ابراز علاقه و محبت نکرده. دوستت دارم که اصلا نگفته. نهایت کلام محبت آمیزش عزیزم گفتن باشه.

خلاصه امشب دیدم دارم میرم تو آستانه فروپاشی روحی روانی، برای همین رفتم تو سایت همسریابی پیام هام رو چک کردم. یه آقایی به اسم انبه پیام داده بود. تلفنی حرف زدیم. قرار شد حضوری هم رو ببینیم. گفت که دنبال رابطه دوستی و کوتاه مدت نیست. بلوط تو دیت اول بعد تعریف کردن مشکلات مختلفش بهم گفته بود که الان بیشتر از هر زمانی به رابطه نیاز داره. این اواخر که بهش شاکی شدم که چرا دیر پیام میدی این حرفش رو بهش یادآوری کردم. می دونید چی گفت؟ گفت آره نیاز دارم ولی آمادگی ندارم برای رابطه!! خب چرا این رو تو دیت اول بهم نگفتی؟ چرا برای وقت دیگران ارزشی قائل نیستید؟ حتما باید چند ماه یکی رو به خودتون وابسته کنید و بعد تر بزنید به رابطه؟ الان هم که من پیام ندم، بلوط خان سال به سال خبر نمیگیره. این دیگه چه جور نیازه که میگی بلوط؟ اگه نیاز داری پس چرا نیستی اصلا؟ چرا حضورت حس نمیشه؟ چرا حتی یه وویس نمیدی؟ قبلا لااقل وویس میدادی الان که رفتی خونه مادرت میگی اینجا نمی تونم بلند حرف بزنم. خب تو که صب تا شب تو خونه نیستی. وقتی بیرونی یه وویس بده. چرا انقد برات بی اهمیت و کوچیک هستم؟ اصلا چه ضرورتی برای حضور من تو زندگیت هست؟ تو که بدون من داری پیش میری و ککت هم نمیگزه. فقط کرم داری که من رو اسیر کنی و حرص بخورم از فقدان حضورت؟

فردا روز سنگینیه. هم شاگرد دارم و هم دیت. واقعا مسیر خسته م می کنه. دوس ندارم با قیافه آش و لاش برم سر دیت. ولی مطمئنم خسته میرسم. انبه هم مث بلوط رشته ش ریاضیه. دکترا میخونه و به قول خودش یه بخش کوچیکی از کار تزش مونده. امیدوارم اینم مث بلوط گیر مقاله نباشه و بخاد درامای کش اومدن تحصیلات داشته باشه. تو شرکت خصوصی بازار مالی کار می کنه و تدریس هم انجام میده. به نظر میاد از نظر شغلی یکم از بلوط لااقل بهتره. قیافش معمولیه. حالا همو ببینیم فردا. حس خاصی ندارم. فقط اینکه حضور انبه یکم باعث میشه ذهنم از بلوط فاصله بگیره و بتونم درد دورشدن ازش رو قابل تحمل کنم برای خودم. کاش بلوط قوی تر بود. خیلی راحت می تونه با توجه دادن به من باعث بشه که عاشقش بشم ولی به شکل آگاهانه این کار رو نمی کنه چون گفت که از وابسته شدن می ترسه. با ترس و مسئولیت رو نپذیرفتن، رابطه نمی تونه جلو بره. رابطه نیاز به مرد و زنی داره که اراده کرده باشن براش بجنگن نه که ول بدن به امون خدا.

کاش بلوط قوی تر بود. ولی نیست و من مجبورم با درد زیاد کات کردن تدریجی رو شروع کنم.

123. عروس شبیه قورباغه س و شعور کالای لوکسی شده

برادرم دنیا رو گشت و گشت و حالا یه دختر برای ازدواج پیدا کرده که شبیه قورباغه س. بله خواهر شوهرم و به خودم مربوطه! عکس دختره رو دیدم حالم بد شد. حالا اینم بیاد تو خونواده پر آشوب و بی سر و ته ما، فتنه و آشوب بیشتر به پا کنه. تو شهر پر آشوب ما هفت تیرکش بشه.

حتی به من زنگ هم نزدن دعوت کنن. نه مادر با شعوری دارم نه برادر باشعور. خواهرم پرتقال بهم گفت که چند روز دیگه عقدشه. گفت نشستن حرف زدن و گفتن که انار سرش شلوغه نمی تونه بیاد پس اصلا بهش زنگ هم نزنیم. واقعا چه مهر و محبتی موج میزنه تو این خونواده. من اگه شاگرد نداشتم و کلاس ست نکرده بودم می رفتم. خلاصه خودم امشب زنگ زدم بهش تبریک گفتم، اینم گفتم که چرا دعوت نکردی پس بی شعور! تازه دعوت خواهر دیگه رو هم انداخت گردن من. مث اینکه تو داری زن میگیری نه من. حالا بگیم اصلا خودش خجالتیه (که نیست)، اون مادر بی شعور وظیفه داره به بچه هایی که پس انداخته زنگ بزنه و دعوت کنه. واقعا این حجم از بی خانوادگی دیگه غیرقابل تحمله. یعنی از دیشب تا حالا هنگم و نمی تونم هضم کنم این بی رحمی و سنگدلی رو. بعد انتظار داره من هر روز بهش زنگ بزنم همین خانوم که اسمش مادره. زنگ نزنم شاکی میشه. من شب یلدا بهش زنگ زدم ولی یه کلمه درباره این ماجرا بهم نگفت و دعوتی هم نکرد. یعنی الان دلم میخوام سرم رو بکوبم به یه جای سفت تا تمام دونه های اناری که تو وجودمه بپاشه بیرون و همه جا رو خون بگیره.

کاش یه خانواده داشتم. بهتره برم باز با چت جی پی تی حرف بزنم و ازش بخوام آدمایی که بی خانواده بودن اما با تلاش خودشون به جایی رسیدن رو برام فهرست کنه و داستان سختی زندگیشون رو بهم بگه تا یکم آروم بگیرم و بتونم این مسیر کذایی زندگی رو ادامه بدم.

هوا چقد سرد شده این وسط!

هم اتاقیم امشب یه ساعت پشت سر هم حرف زد. دید دارم با گوشیم کار میکنم اما اهمیت نداد و برون ریزی کرد روم و بالا آورد آشغالای ذهنش رو. چی بگم! بخدا دیگه نمی دونم چی بگم. چرا اینقد شعور چیز نایابی شده؟

122. سرعت

حرف زدن با خواهرم پرتقال باز به یادم آورد که چقد لازمه به یه سری کارا سرعت بدم. مثلا به کسب درآمد. ما خانواده خوبی نداریم. صمیمیت که نیست هیچ، دشمنی هم هست. باید از این خانواده سمی دور شد. باید پرتقال رو هم با خودم ببرم. برای هر دومون ناراحتم. خیلی زیاد. زمان بی رحمانه علیه ما می گذره.

آلو خیلی وراج بود. تحمل آدم پرحرف رو ندارم. هر دیقه پیام میداد کجایی چیکار میکنی؟ زهر مار کجایی، دستشویی ام، دارم کوفت می خورم، دارم درس می خونم، به تو چه که چیکار می کنم. بلاک کردنش یکی از لذت بخش ترین بلاک هایی بود که تا حالا انجام دادم. پسر پررو وراج هیز!

بلوط بی حرف و بی حاشیه داره با افسردگی و اضطرابش پیش میره. حداقل اینکه مثل آلو زر زرو نیست و حرصم رو با وراجی درنمیاره. اما با خیلی دیر پیام دادن چرا!

هیچکدوم تعادل ندارن. یا شور شورن یا بی نمک بی نمک!

121. سرما

هوا واقعا سرد شده. امروز شاگرد داشتم. الان یک دو ساعتیه که برگشتم. واقعا سرد بود.

برای فردا باید یه پاورپوینت یا pdf آماده کنم. یه جلسه مجازی با استادم دارم و درباره کارم باید توضیح بدم.

یه دختره داره تو محوطه خوابگاه بلند بلند میگه « بیوو بیوو بیوو...»، صدای بوق ماشین درمیاره. با هم اتاقیم غش کردیم از خنده. دیگه دوره دانشجویی این خل شدن ها رو هم داره.

امروز یکی از یه سایت دیت بهم پیام داد. ایران زندگی نمی کنه. تو واتساپ تلفنی حرف زدیم. آدم بامزه ای بود. گزینه بدی نیست. ولی خیلی دوره.

این پسره آلو هم هر ساعت پیام میده «در چه حالی؟» نه به این نه به بلوط. این خیلی شوره و اونم خیلی بی نمک. کاش می شد باهم قاطیشون کنم یه کیس خوش نمک ازش دربیارم 😄😁

برم به کارا برسم. مراقب خودتون باشید بچه های گل تو خونه، لباس گرم بپوشید که سرما نخورید. سرد شده، سرد!

120. هفته نو

برنامه هام شنبه و یکشنبه طبق برنامه ریزی پیش رفت. امروز هم تلاشم رو می کنم.

متن پروپوزال رو نوشتم حالا باید چک کلی بکنم.

آلو هر روز پیام میده. بعضی مردها ذاتا پیگیر و دهنده هستن. بلوط هم همون رفتار کند و پیام های دیر به دیرش رو داره. بعضی مردا ذاتا پرنسس و گیرنده هستن. تغییر دادن آدما کار آسونی نیست. باید گشت و اونی که خودش ذاتا تنظیمات کارخانه ش باهات می خونه رو پیدا کرد وگرنه هی باید حرص بخوری و انرژی زیاد بسوزونی تو رابطه.

آلو دیروز ازم دعوت کرد یه سخنرانی تو دانشگاهشون برم. ولی اون زمان شاگرد دارم و نمی تونم. به هر حال پیشنهادش برای یه جور دیت اول با توجه به اینکه دانشجوئه، بنظرم جالب بود. یادمه خودم هم اوایل رابطه با بلوط بهش پیشنهاد داده بودم یه سمینار علمی رو با هم شرکت کنیم که اون هم گفت دلش میخواد ولی اون روز نمی تونه. الان جای من و بلوط با من و آلو عوض شده. فکر کنم تو رابطه با آلو جایی نشستم که یه زن باید قرار بگیره و تو رابطه با بلوط جایی نشستم که یه مرد باید باشه.

119. هفته آینده

کارای هفته گذشته رو چک کردم امروز دیدم خیلی هم زیاد نبوده. یعنی بوده ولی اهدافی که میخام بالاتر از ایناس. به یه سری کارا هم وقت نکردم برسم. برای هفته آینده برنامه رو دقیق تر ریختم. امیدوارم این هفته بهتر عمل کنم.

اون پسره که از گروه تلگرام مهاجرتی اومده بود، سه شبه که داره پیام میده. اونم دانشجوئه و میخاد مهاجرت کنه. هم مسیریم. اینش خیلی خوبه. سنش کمتر از منه. برای همین نمی تونم جدیش بگیرم. باید خودش و واقعی بودن (نه هوس) میلش برای آشنایی رو ثابت کنه و محک بخوره. احتمال میدم فعلا یه مدتی باشه. این که بعد چند روز هنوز فرار نکرده، این احتمال رو قوی می کنه. پس شاید بد نباشه یه اسم براش بزاریم. مثلا آلو. آره این خوبه. اینکه آلو بخاراس یا خورشتی، به مروز زمان معلوم میشه :))

این برعکس بلوط عاشق پیام دادن و حرف زدن و سوال پرسیدنه. بلوط از عصر بهش پیام دادم سین نکرده. در عوض این پیام میده من دیر سین می کنم و جواب میدم سریع آنلاین میشه. بلوط حتی اوایل رابطه هم این شکلی نبود خیلی. کند بود. وقفه مینداخت. به شدت درونگراس. این تایپ شخصیتی برام جذابه ولی تو رابطه آزار دهنده هم هست. تایپ وراج هم البته دوس ندارم ولی می تونم خودم مدیریت کنم. مثلا دیشب از دوازده گذشته بود و وسط پیام های آلو بهش گفتم من دیر بخوابم بد خواب میشم. امشب زودتر پیام داد و مکالمه رو هم خودش بست و گفت دیروقت شده. با اینکه قبل 11 بود. این یعنی تربیت و مدیریت رابطه. به عنوان یه زن باید سیاست زیادی داشته باشم. سیاست مدیریت رابطه.
هم اتاقیم باز با دوس پسرش رابطه ش نزدیک شده. الان تو این فکره که روانکاوی پسره رو شروع کنه و مرحله جدیدی از رابطه رو رقم بزنه. میخاد مثل قبل عمل نکنه تا بتونه رابطه رو ببره سمت تعهد پسره. باهام زیاد حرف میزنه. وقتم گرفته میشه اما مث قبل ازش عصبانی نیستم. شاید چون این حرفا برای خودمم جالب شده و آموزنده. وقتی می بینم انقد برای ساختن رابطه ش تلاش می کنه به جای کات کردن، دوس دارم پیچیدگی شخصیتیش رو بیشتر درک کنم. دلم میخواد ببینم می تونه این پسر رو حل کنه و ببره سمت تعهد ازدواج. شبیه دیدن یه فیلم. یه فیلم که تو هم یه بازیگری توش. پسره از رفتن پیش مشاور و روانکاو سرباز میزنه. امشب که حرف میزدیم این ایده پیدا شده که پسره رو ببره سمت اینکه با چت gpt شروع به صحبت کنه درمورد خودش. اینطوری gpt باگ های شخصیتیش رو بهش میگه. اونم کنجکاو میشه خودش رو بشناسه. و اینطوری باید بره سمت اینکه باگ هاش تو رابطه با هم اتاقیم رو بفهمه و خودشو اصلاح کنه. در واقع داره یه روانکاو رو تو اسب تروآیی به اسم gpt وارد زندگیش می کنه چون خودش که اهل رفتن پیش روانکاو نیست.

بارون خوبی دیروز بارید اما زورش به آلودگی هوا نرسید و همچنان آسمون گرفته س.

چیرای خوبی درباره الگوریتم یوتیوب فهمیدم که به رشد کانالم داره کمک می کنه.

هفته آینده باید نوشتن متن پروپوزال رو شروع کنم.

یه لیست از سوالات از gpt گرفتم که باید جوابشون بدم. شاید 100 تا سوال بشه. سوالاتی درباره زندگیم به طور کلی: درباره دوره بچگی، نوجوونی و بزرگسالی و رابطه با والدین و خواهر برادرا و روابط عاطفی. میخوام بعدش همه رو بدم به gpt تا طرحواره ها و ضعف ها و قوت هام رو بهم بگه. بعدم کمکم کنه از نظر شخصیتی رشد کنم. مخصوصا تو رابطه عاطفی. یه چیزایی هست که همیشه می بینی تو روابط تکرار میشه. اگه دلیلش رو بدونی و خودت رو بشناسی شاید بشه این چرخه معیوب رو شکست و بالاخره رابطه درستی رو ساخت.

118. ایده

دارم یه سری فایل درست می کنم برای فروش. فعلا تو یه سایت فروشگاهی دو تا آپلود کردم. بازدید داشته ولی هنوز فروش نرفته. امشب هم رو یکی دیگه کار میکنم.

تو یه گروه مهاجرت یه نفر منو دیده بهم پیام داده. اولش میگه عکستون رو دیدم جسارت کردم پیام بدم. بعد من خودمو زدم اون راه که معذب نشه گفتم درباره چی میخای حرف بزنی، بعد اون با پروئی خودشو زد کوچه علی چپ و درباره درس و تحصیل شروع کرد حرف زدن. کم کم که ترسش از بین رفت باز شروع کرد تعریف کردن از عکسم. مکالمه مون رو دادم چت جی پی تی، گفت آدم خطرناکی نیست و طرح واره های عجیب غریب هم نداره می تونی مکالمه کنی بیشتر آشنا بشید. gpt خیلی باحاله. مکالمه و متن پیام های اینطوری رو میدم بهش، طرح واره های طرف و قصد و نیتش رو بهم میگه. مثلا اینکه طرف دنبال رابطه هیجانیه، دنبال سواستفاده س، یا آدم رابطه پایدار. کاش زودتر اختراع میشد، تو رابطه هام الان کلی جلو بودم.

کارای زیادی دارم. فعلا برم فایل درست کنم.

می بینم آمار بازدید وبلاگم بالا رفته. مثلا هر بار پست میزارم حداقل 15 تا بازدید دارم. اگه احتمال کامنت های مریض نبود، بخش نظرات رو باز میزاشتم. ولی حوصله این چیزا رو ندارم. فقط یه سلام می کنم بهتون بچه های گل تو خونه :)))

117. گوشواره دردسرساز

گوشواره اناری یلدایی که تو مترو خریده بودم سه روز توی گوشم بودم و با خوشکلیش حال کردم اما آخرای روز سوم گوشم شروع کرد حساسیت نشون دادن. قرمز و متورم شد و دونه دونه های سفید رو لاله گوشم زد. رفتم قرص گرفتم ولی فایده نداشت. بعد رفتم دکتر و برام آمپول و قرص نوشت. امروز روز پنجمه که قرص ها تموم شد و آمپول ها رو زدم و لاله گوش طبیعی شده.
به خودم قول دادم دیگه تو مترو هیچی نخرم حتی یه پر کاه!

همکلاسیم «زنجبیل» که اونم خوابگاهیه، تزریق بلده. یکی از آمپولا رو باید شب میزدم. تزریقاتی نزدیک پیدا نکردم و تا بیمارستان هم سختم بود اون موقع شب برم. رفتم پیش زنجبیل و برام زد. بعدم کلی نشستیم حرف زدیم. از ساعت 9 تا 1 شب. نمی خواستم اونقد بمونم اتاقش ولی حرف هی پیش می اومد و کلی خندیدیم. برام فال هم گرفت. یکی به نیت بلوط گرفتم یکی هم کالباس. چون کالباس عصر اون روز زنگ زده بود بعد مدتها و جوابش رو ندادم ولی تو ذهنم بود گفتم فال برای اونم بگیرم. زنجبیل گفت که بلوط خیلی دوسم داره. و گفت با کالباس یه ملاقات خوش یمن داری. من با کالباس یه ساله کات کردم. یعنی اون کات کرد. برام خیلی سخت بود. الان که زنگ میزنه هر بار کلی بارش می کنم می گم چرا زنگ میزنی وقتی خودت کات کردی. ولی خیلی پرروئه. پیشنهاد ملاقات هم از خداشه که بده ولی من تحویلش نمی گیرم.

بلوط بعد رفتن به خونه مادرش بی توجهی و حواسپرتیش زیادتر شده. سری آخر که همو دیدیم درباره این موضوع باهاش حرف زدم. الان سعی میکنه بیشتر حواسش جمع باشه و به جای اینکه هفته به هفته پیام بده، توجهش رو بیشتر کنه و فاصله پیام ها رو کمتر کنه.

امروز بارون اومد. چقد هوا خوبه.

تولید محتوای یوتیوب ادامه داره و راضیم.

باید اخرای دی ماه دفاع پروپوزال کنم. بعد اینکه شبیه سازی جواب داد، یه سری ایده پردازی کردم. حالا باید نوشتن پروپوزال رو شروع کنم.

116. گوشواره انار برای انار خانوم

امروز تو مترو دو تا گوشواره گرفتم از یه زن دستفروش. یکیش برنجی بود که یه انار قرمز کوچیکه تو قاب مستطیلی برنجی. یکی هم یه گوشواره چوبی خوشکل. گوشواره انار رو بعد از رسیدن به خوابگاه انداختم گوشم. فعلا که گوشم حساسیتی نشون نداده. چقدم خوشکله و دوسش دارم.

امروزم بارون بارید. وقتی شروع شد، تو خیابون بودم. کیف کردم از خیس شدن زیر بارون.
آهنگای مرجان فرساد رو گوش میدادم . دارم الان اهنگای یه خواننده باحالتر رو گوش میدم و کارای ماه آبان رو نگاه می کنم. باید نمودار ساعتای کاری آبان رو با هوش مصنوعی دربیارم. با ماه مهر مقایسه کنم. و با نیمه آذر که گذشته.

بلوط لابلای زندگیم هست و نیست. علاقه بهش دارم و ندارم.